245.بوی ماه مدرسه
امروز اول مهر ماه ه و شدید یاد قدیما افتادم!
مدرسه رو دوست داشتم ولی درس خوندن رو نه:)) صبح ها از خواب بیدار شدنم مصیبت بود ... بابا میخواست بره سرکار میومد چراغ اتاق من رو روشن میکرد بعد تلویزیون رو هم روشن میکرد با صدای نسبتا بلند! یه روزایی صبح زود تام و جری پخش میکردن که با جدیت پامیشدم ببینمشون! بقیه ی روزا با صدای تبلیغ گالینابلانکا بیدار میشدم هههههههه گالینابلانکا قل قل قل قل :)) نور چراغ هم میفتاد تو چشمم و سردرد میگرفتم ههه ولی هرچی به بابا میگفتم گوش نمیکرد که البته اگه این کار رو نمیکرد بیدار نمیشدم عمرا:))
همیشه صبح ها بابا صبحونه رو آماده میکرد و میرفت ولی ما هیچکدوممون اهل صبحونه خوردن نبودیم! خونه ی ما تو یه شهرک کوهستانی بود ... یعنی کوه هااااااااااااا! نه فکر کنین تپه و اینا! برف میومد در حدی که همیشه 2-3 تا مانتو زاپاس داشتم تا برسم به مدرسه:)) اون یه تیکه که باید میرفتم تا برسم به سرویس بارها زمین میخوردم واز بس لوس بودم هر روز با گریه میرفتم مدرسه:))
روز اول مدرسه مم یادمه! گریه نکردم ... با مامان رفته بودم ... مدرسه م اسمش زرین تاج بود ... خلاصه مامان خیالش راحت شد و رفت و من تازه گریه رو شروع کردم خخخخخخ معلممون اسمش خانم خرم بود ... یه دختر جوون و دوست داشتنی ... بهمون قول داد اگه خواست از اون مدرسه بره ما رو هم ببره ولی نامردی کرد و زد زیر قولش :( چقدر بده از این قولها به بچه ها میدن ببین هنوز تو ذهنمه!
بااااااااااااااید همه ی نمره هام رو 20 میشدم و اگر نمیشدم انقدررررررررررررر گریه میکردم که بهم 20 بدن :)) ورزش هم که معاف بودم بخاطر آسم م خوب همیشه 20 میشدم :))
اول و دوم زرین تاج بودیم بعد گلها رفتم ... یه دوستی داشتم به اسم مریم زرینه ... خیلی با هم جور بودیم ولی گمش کردم:( انقدر دلم میخواد پیداش کنم:)
یه دوست دیگه هم داشتم به اسم مرسده فرهت ... چند سال پیش دیدمش تو اقدسیه ... یادش بخیر ... چه روزایی با هم داشتیم:)
راهنمایی سال اولش تو یه مدرسه ی شاهد بودم تو شهرک شهید محلاتی ... اسمش فاطمه زهرا بود و فوق مذهبی! یعنی حتی مامانها میخواستن بیان دنبالمون باید با چادر میومدن !!!
دوم و سوم توحید بودم و دبیرستان که بهترین دوره ی زندگیمه رضایی راد ... جالب اینه که این مدرسه اول پسرونه بود و آرش یک سال اونجا رفت بعد رفت دبیرستان صدر و افشین هم فکر کنم 4 سال رو اونجا بود ... بعد دخترونه شد و من 3 سال اونجا بودم ...
پیش دانشگاهی هم عرفان رفتم تو اقدسیه ... خلاصه که حسابی چرخیدم:))
الان بهترین دوستهام رو از همون پیش دانشگاهی دارم ... مهسا و آزاده و مونا که البته آزاده و مونا رضایی راد هم بودن ... ندا هم که قدیمی ترین دوستمه باهاش تو رضایی راد دوست شدم:)
اینا رو گفتم چون شدیدا تو اون حال و هوام ... از خواب بلند شدم شدیدا دلم میخواست برم خودکار بخرم! به یاد اون روزا! حتی مداد سیاه و قرمز !!! کل علاقه ی من به پاییز و مدرسه در همین خلاصه میشه خخخخخخ
یادش بخیر اول مهر میرفتم کلی وسیله میخریدم که دفترهام رو تمیز بنویسم ... بعد سر کلاس هول هولی فقط مینوشتم و دفترم به حالت افتضاح درمیومد ... بعد نزدیک امتحانها میرفتم یه سری دفتر جدید میگرفتم قبلیه رو پاکنویس میکردم! و این بود درس خوندن من :))
آهان اینم نگفتم! بردنمون یه جایی برای تست صدا ... یه آقایی پیانو میزد و ما میخوندیم ... برای سرود جشن تکلیف! خلاصه من انتخاب نشدم:( انقدرررررررررررررررررررر گریه کردم شدم تک خون گروه :))

اگه منو پیدا کردین خخخخخخخخخخ

اینم با دو تا از معلمهامون که خیلی دوستشون داشتم ... خانم پیشداد سمت راستی که معلم کلاس چهارم بود و خانم چوبینه سمت چپی که معلم سومم بودن :)
اینا هم مال پیش دانشگاهی ه ... استاد حساب دیفرانسیل آقای صادقیان دوست داشتنی و استاد هندسه تحلیلی آقای اشتهاردی که انقدرررررررررر کلاسهاشون رو دوست داشتیم که من متنفر از ریاضی هندسه رو 20 شدم!!! تازه بدون گریه خخخخخخخخخ




245.بوی ماه مدرسه
